۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

گذری بر حافظ شاملو


از پیشگفتار "حافظ شیراز" احمد شاملو:

از نظرگاه حافظ، گروهی دودوزه‌باز ریاکار ... به خدا (که باورش می‌تواند بر درد انسان محروم از شادی و وحشت‌زده از عدم، مرهم تسکین و تسلایی باشد) چهره‌ی عبوس خودکامه‌ای قهار و جبار داده‌اند که مجال چون‌وچند به آدمی نمی‌دهد. از او قدرت‌پرستی نوکیسه ساخته‌اند که از رفتار دشمنانه با اسیران دست‌وپابسته‌ی خویش، لذتی شهوانی می‌برد و جهان را پنداری تنها به همین منظور پدید آورده است. بیماری از او ساخته‌اند که از نمایش قدرقدرتی خود کیفور می‌شود و به همین سبب مخلوق ناتوان خود را چنان کودکانه در تنگنا گذاشته است که جز شکنجه‌ی جسمی و روحی دیوانه‌وار از او نصیب نمی‌توان داشت؛ چندان که اگر آدمی بخواهد نجات از عِقابش را سراسر عمر، پا از کنج عبادت او بیرون نگذارد، نیز باز "تا خواست خود او نباشد" نتیجه مقدور نخواهد بود چراکه تنهاوتنها "بر حسب میل خویش هرکه‌را بخواهد رستگار می‌کند" - و این همه برای آن است که خلق نادان بیم‌زده، شادی و برخورداری از حیات را بر خود حرام کرده و هر زیبایی و وسیله و امکانی را بر خاک راه افکند و هراسان رو برتابد و شتابان بگذرد، و فریب‌کاران کیسه‌به‌دست از دنبال بیایند و بردارند و بیندوزند.

رونق بازار متشرعان فریب‌کار و جباران مردم‌سوار در گرو ناآگاهی و جهل مطلق خلق است، و جهاد حافظ در راه آگاه کردن خلق از حقیقت حال. اما هیچ‌چیز نمی‌توانسته است در آن روزگار، حافظ (یا هر اندیشمند دیگر) را مستقیماً به انسان و حقوق و امکاناتش توجه دهد. لاجرم او نیز به اقتضای محدودیت فکری و علمی زمانه، به‌رغم آزاداندیشی خویش، در تبار انسان جز به مثابه‌ی وسیله نمی‌نگرد و به ناگزیر، سرگشته و بی‌تاب در جستجوی غایت به هر سوراخی سری می‌کشد اما چون به روشنی نمی‌داند چه می‌جوید سرانجام نومید و خسته فریاد برمی‌آورد:

چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت
از این سپس من و ساقی و وضع بی‌خبری!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر