۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

نماشوم نوروزی


نماشوم نوروزی برنامه‌ای بود که با تلاش ستودنی همکارن نماشوم به مدت شش ساعت با پخش زنده‌ی برنامه‌های شاد و به یاد ماندنی و با تماس‌های فراوان همشهریان به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل شد. این برنامه را می‌توانید از اینجا دانلود کنید یا از اینجا بشنوید. با آرزوی سالی خوش برای شما.

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

به! چه هوایی

امسال هوای اتاوا در آستانه نوروز خیلی بهاری شده:


صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم آن کودکانه های مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
به! چه هوایی!
...


- سهراب سپهری





۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

باران همه چیز را خواهد شست


جزو فیش‌های لغت‌نامه، فیشی با عنوان "بخورونمیر" موجود است که مرحوم دهخدا ذیل آن نوشته‌اند:

"نان‌وبخورونمیری که مجلس‌های قبل برای تا آخر عمر من و بازماندگان من تعیین کرده بودند حالا به گناه آن‌که من گفته‌ام آن‌که در دو جمعیت بین‌المللی حقانیت ما را در امر نفت به اثبات رسانید یعنی دکتر محمد مصدق در خور حبس و تبعید نیست بریدند، عیب ندارد از گرسنگی من تاج افتخار دیگریست که به من داده می‌شود."

- دهخدای شاعر، ولی‌الله درودیان



باران همه‌چیز را خواهد شست
آسمانش که تو باشی و
سرزمینی که من باشم
خشک و لبریز
خاک و خاشاک عشق تو بر سنگ‌هایش
و بارانی که می‌بارد ...
باران همه چیز را خواهد شست
درست مثل یاد من از ذهن تو
مثل این گرد و غباری که دم عید
سر و روی خانه‌ی ما
از حضور غم‌افزونی آن پاک می‌شود
و مثل اینکه ما ...
عددی نیستیم، باور کن!
در سرزمینی که نان آن آزاده‌ای را
که نان و آزادی را
معنی کرد و معنی داد
از دست‌های پیر و خسته‌اش تکاندند
در سرزمینی که ما یادمان رفت
ذیل فیش «بخور و نمیر» نوشته‌اند:
آزادی از نان بهتر است؛
یاد و فراموشی من و تو یکسان است
که باران این آسمان
همه چیز را خواهد شست
و دل این سرزمین خشک
از او دلگیر نخواهد بود.

- علی فتح‌اللهی

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

به پرستو، به گل، به سبزه درود

دو شعر از فریدون مشیری همراه با اجرایی زیبا از استاد علیزاده و کنایه‌ی طنزی از سیمین بهبهانی در همین زمینه:



خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز (فریدون مشیری)

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

***

سرود گل (فریدون مشیری)

با همين ديدگان اشك آلود ،
از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .

ما كه دل هاي مان زمستان است ،
ما كه خورشيدمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،

سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !

سال ها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت

ماه، ديگر دريچه اي نگشود
مهر ، ديگر تبسمي ننمود .

اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون آلود !

اژدها مي گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
وز نفس هاي تند زهرآگين ،
باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،
دود بر روي دود مي افزود .

هرگز از ياد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود

اشك در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود .

دشمني ، كرد با جهان پيوند
دوستي ، گفت با زمين بدرود ...

شايد اي خستگان وحشت دشت !
شايد اي ماندگان ظلمت شب !

در بهاري كه مي رسد از راه ،
گل خورشيد آرزوهامان ،
سر زد از لاي ابرهاي حسود .

شايد اكنون كبوتران اميد ،
بال در بال آمدند فرود ...

پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

سومین شب شعر نماشوم

در شب شعر سوم نماشوم شعرهایی از شفیعی کدکنی، فریدون مشیری، Emily Dickinson، سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، مینا صادقی و علی فتح‌اللهی خوندیم به همراه چند اجرای زیبا از این شعرها. من سعی خواهم کرد یکی دو قسمت جالبتر و مفصل‌تر از این شعرخوانی‌ها رو به صورت جداگانه هم روی بلاگ قرار بدم. به هر حال کل شب شعر سوم نماشوم رو میتونید اینجا بشنوید که حدود 43 دقیقه هست:

اجزای هفت سین بر اساس پژوهش دکتر ناصر انقطاع




"هفت سین" های نوروزی سرسری برگزیده نشده اند. نکته در خور نگرش در باره هفت سین های باستانی و کهن که از زمان باستان تا امروز ، از سوی نیاکان ما، بر خوان نوروزی می نهادند این است که "هفت سین" باید دارای این پنج ویژگی باشند:

۱ - نام آن ها پارسی باشد.
۲ - با بند واژه (حرف) سین آغاز شود.
۳ - دارای ریشه گیاهی باشد.
۴ - خوردنی باشد.
۵ - نام آن ها از واژه های ترکیبی (مانند سبزی پلو - سیرترشی - سیب زمینی و مانند آن ها) ساخته نشده باشد.

با نگرش به پنج بند بالا می بینیم که " سیب ، سیر ، سماغ ، سرکه ، سمنو ، سبزی (یا سبزه)، و سنجد " همه دارای این پنج ویژگی هستند.

بر این پایه:
- سنبل (نه خوراکی است و نه پارسی - تازی است )
- سکه (نه خوراکی است و نه پارسی - تازی است )
- سماور (نه خوراکی است و نه پارسی - روسی است )
با نگرش به آن چه آمد ، در بیست میلیون واژه های پارسی نمی توان هشتمی را برای هفت سین های نوروزی پیدا کرد که دارای این پنج ویژگی باشد.

در پایان باید افزود که هر یک از سین های هفت سین نماد یکی از سپنتا های (هفت ابر فرشته ) کیش زرتشت هستند :
- سیر نماد اهورامزدا
- سبزه فرشته اردی بهشت ، نماد آب های پاک
 - سیب فرشته سپندارمذ ، فرشته زن ، نماد بارداری و پرستاری
- سنجد فرشته خرداد ، نماد دلبستگی
- سرکه فرشته امرداد ، نماد جاودانگی
- سمنو فرشته شهریور ، نماد خوار و بار
- سماغ فرشته بهمن ، نماد باران
______________
(سماغ ) واژه پارسی است و نباید با بند واژه "ق" نوشته شود.

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

چارشنبه سوری شده باز دوباره


با صدای بهزاد میرزایی از آلبوم این گوشه تا اون گوشه از خانم لیلا حکیم‌الاهی


نماشوم 491


نماشوم 491 با درونمایه‌ی نوروزی برگزار شد در این برنامه ما در ضمن سومین شب شعر نماشوم رو هم داشتیم. این برنامه رو می‌تونید از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید. امیدوارم فرصت داشته باشم بخش‌های مختلف برنامه رو در پستهای جداگانه براتون آپلود کنم. با آروزی چارشنبه‌سوری خوشی برای همه‌ی شما.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

افسانه بانو گودیوا


افسانه‌ی بانو گودیوا، از جمله اسطوره‌های بسیار جالب توجه انگلستان هست. ایشون خانومی بودند از خاندان ساکسون که در فاصله‌ی سال‌های 1040 تا 1080 میلادی در کاونتری زندگی کرد. بانو گودیوا همسر لئوفریک کنت مرسیا، منطقه ای در انگلستان بوده و او رو شهبانوی کاونتری هم گفته‌اند. گودیوا در لغت احتمالن دگرگون شده از گادگیفو و گوجیفو هست و به معنی هدیه‌ای از خدا. بر اساس این افسانه گودیوا در حدود سال 1000 میلادی به صورت کاملن برهنه سوار بر اسب در کاونتری چرخید. ولی چرا؟
دلیلش این بود که لئوفریک تصمیم داشت مالیات‌ها رو افزایش بده در حالیکه در اون سال مردم بسیار ندار بودند. در جریان یک جدل شدید در حضور نزدیکان و اطرافیان گودیوا ادعا کرد که برای توقف این دستور بیرحمانه هر کاری خواهد کرد. کنت به طعنه از او خواست که برهنه در شهر بچرخد و گودیوا هم پذیرفت و با این کارش کنت رو وادار به پذیرش درخواستش کرد. با این حال به نظر میرسه در این زمینه مبالغه شده باشه.
نسخه‌های مختلفی از این داستان نقل شده. بر اساس یکی از این نسخه‌ها مردم همه درها و پنجره‌ها رو بستند و هیچ کس به گودیوای برهنه نگاه نکرد. در نسخه‌ای دیگه اینطور گفته شده که فقط یک نفر به او نگاه کرد و او هم کور شد. نسخه‌ای که به نظر میرسه به واقعیت نزدیک تر باشه این هست که کنت دستور میده مردم در محلی جمع بشن که احتمالن می‌باید محلی بوده که سربازان کنت می تونستن کنترلش کنند و کنت مردم رو وادار می کنه که صحنه رو ببینند. حدس من این هست که این احتمالن در حیاط قلعه بوده و گودیوا یک بار برهنه سوار بر اسب عرض حیاط رو طی کرده و ممکنه کاملن برهنه هم نبوده کما اینکه در بیشتر نسخه‌ها اشاره شده که گودیوا موهای بسیار بلندی داشته که بیشتر بدنش رو پوشونده بودند. به هر حال کسی واقعیت رو نمیدونه جز اینکه از گودیوا نام نیکی بر جای مونده. در موزه‌های مختلف انگلستان به ویژه در کاونتری تندیس‌ها و تابلوهای نفیسی از گودیوا به نمایش گذاشته شده و از هنرمندانی که او رو تصویر کردند میشه به جان توماس، پیکرتراش و همینطور جان کولیر نقاش قرن نوزدهمی اشاره کرد همینطور ویلیام رید دیک پیکرتراش قرن بیستمی و ادموند بلیر لیتون دیگر نقاش قرن نوزدهمی.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

من یک فمینیست هست

مطلب زیر به همین ترتیب که در برنامه اجرا شده و به وفور در بلاگها و ایمیلهای فارسی تکرار شده است. در صورتی که اطلاع قابل اطمینانی از منبع اصلی دارید، لطفن ما رو هم خبر کنید:



از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من یک فمینیست هستم

اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

**********************

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی  وخسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

عشق ممنوعه (شعر تورکی)

شعر تورکی عشق ممنوعه سروده‌ی زهره‌ وفایی. اجرای تورکی این سروده توسط خانم صبا رحیمی انجام شده. با سپاس فراوان از آقای شاهین فداکار که در تهیه‌ی این برنامه کمک کردند. متن تورکی این شعر از اینجا و متن اولیه‌ی فارسی اون از اینجا برداشته شده بود.


از بس گيسوانم را از ديگران پوشانيدم
چه وقت سفيد شدند؟ هيچ ندانستم

براى آنكه گوش نامحرمان صدايم را نشنود
حتى سخن حق را هم بر زبان نياوردم٫سكوت كردم

براى آنكه چشم ديگران به اندامم نيفتد
مانند سايه اى بروى ديوارها خزيدم

از ترس اينكه مبادا كلاغ رنگارنگ نامم دهند
خود را در پلاس سياهى (چادر) پيچانيدم

از وقتى كه خودم را درك كردم٫ گفتند دختر نمی خندد
من هم نخنديدم٫ لبانم را بستم

هنگامى كه عالم غرق در شادى و خنده بود
من در درياى سياه غم فرو رفتم

من هيچ شادى را درك نكردم٫ من هيچ نخروشيدم و ندويدم
مثل يك انسان٫ هرگز از شعف فرياد نزدم

از ترس انگ "كم تحملى" خوردن
از هيچ كس حتى كمك نيز نخواستم

در ميان چهار ديواریهاى بلند بلند
هرگز آواز نخواندم٫ صدايم خاموش شد

و روزهاى جوانى عمرى را كه هرگز دوباره نخواهم داشتشان
سنگ آسياب قوانین٫ مانند دانه اى خرد كرد

براى آنكه تهى مغز نام نگيرم
در خفا گريستم٫ به پنهانى خنديدم

مانند مورچه اى بى خبر از دنيا
قطره آبى را دريايى بزرگ گمان كردم

من لب به شكايت نگشودم٫ من هرگز سخنى نگفتم
اما آنانكه قوانين را می نوشتند٫ باز هم نوشتند

و باعث شدند كه دروغپردازیهاى به نام ايمانشان
ايمان را از راه درست طبيعى اش گمراه سازد

"مگر زن هم روح دارد؟" هرگز نپذيرفتند
"می بايد كه او را مثل لشى از چنگال آويزان كنيم"

گفنتد و نوشتند و تصويب كردند:
عشق هم براى زنان ممنوع است٫ ممنوع!"

دلم می‌خواهد زن باشم ...


"دلم می‌خواهد زن باشم ..." رو بدون توضیح اضافه بشنوید:


نماشوم 490 (روز جهانی زن)


نماشوم 490 با موضوع روز جهانی زن اجرا شد و شامل مطالب متنوع و شنیدنی در مورد زنان و وضعیت اونها به ویژه در ایران بود. نماشوم 490 رو از اینجا دانلود کنید یا از اینجا گوش کنید.

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

موسیقی سنتی و نقش استاد بنان

مطلبی از بی بی سی فارسی در مورد نقش استاد بنان در موسیقی سنتی ایران:

ای شادی ای آزادی

شعر زیبای هوشنگ ابتهاج و آهنگی از همین شعر از استاد شجریان:


ای شادی !
 
آزادی !
 
ای شادی ِ آزادی !
روزی که تو بازآیی
 
با این دل ِ غم پرورد 
 
من با تو چه خواهم کرد ؟ 
 
غم هامان سنگین است 
 
دل هامان خونین است 
 
از سر تا پامان خون می بارد 
 
ما سر تا پا زخمی 
ما سر تا پا خونین 
 
ما سر تا پا دردیم 
 
ما این دل ِ عاشق را 
 
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم 
 
وقتی که زبان از لب می ترسید 
 
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت 
 
حتی ، حتی حافظه از وحشت ِ در خواب سخن گفتن می آشفت 
 
ما نام ِ تو را در دل 
 
چون نقشی بر یاقوت 
می کندیم 
وقتی که در آن کوچه ی تاریکی 
 
شب از پی ِ شب می رفت 
 
و هول سکوتش را 
 
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت 
 
ما بانگ ِ تو را با فوران ِ خون 
 
چون سنگی در مرداب 
 
بر بام و در افکندیم 
 
وقتی که فریب ِ دیو 
 
در رخت ِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد 
 
ما رمز ِ تو را چون اسم ِ اعظم 
 
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
 
از سیمرغ از خورشید 
 
می گفتیم 
 
از روشنی از خوبی 
 
از دانایی از عشق 
 
از ایمان از امید 
 
می گفتیم 
آن مرغ که در ابر سفر می کرد 
 
آن بذر که در خاک چمن می شد 
 
آن نور که در آینه می رقصید 
 
در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت 
 
با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد 
 
در مدرسه در بازار 
در مسجد در میدان 
در زندان در زنجیر 
 
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم 
 
آزادی! 
آزادی !
 
آزادی !
آن شب ه، آن شب ها ، آن شب ها 
آن شب های ظلمت ِ وحشت زا
 
آن شب های کابوس
 
آن ش های بیداد 
 
آن شب های ایمان 
 
آن شب های فریاد 
 
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم 
 
آزادی ! 
 
آزادی !
 
آزادی !
 
می گفتم : 
 
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را 
 
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت 
 
وین بیرق ِ خونین را 
 
بر بام ِ بلند ِ تو 
 
خواهم افراشت 
 
می گفتم : 
 
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را 
 
چون دسته گل ِ سرخی 
 
در پای تو خواهم ریخت 
 
وین حلقه ی بازو را 
 
در گردن ِ مغرورت 
خواهم آویخت 
ای آزادی !
 
بنگر !
 
آزادی !
 
این فرش که در پای تو گسترده ست 
 
از خون است 
 
این حلقه ی گل خون است 
 
گل خون است ...
ای آزادی !
 
از ره ِ خون می آیی
 
اما 
 
می آیی و من در دل می لرزم : 
 
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟ 
 
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟ 
 
ای آزادی !
 
آیا 
با زنجیر 
 
می آیی ؟ ...