۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

داستان «قانون» کافکا


جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يک‌مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتن نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلوی هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نمي‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاری دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه ی دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادی برای اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌هاي مختصري مي‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی اين سؤالات از روي بي‌اعتنايي و به طرز پرسش‌هاي اعيان درجه ی اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار مي‌کرد که هنوز نمي‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه ی وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی مي‌افزود: «من فقط مي‌پذيرم براي اينکه مطمئن باشی چيزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي‌کرد. پاسبان‌های ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او يگانه مانع مي‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بي‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا مي‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه مي‌کرد تا کک‌هاي لباس پشمي او را هم مي‌شناخت، از کک‌ها تقاضا مي‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوریکه درحقيقت نمی دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب می دهند؛ ولي حالا در تاريکی شعله ی باشکوهی را تشخيص می داد که هميشه از در قانون زبانه مي‌کشيد. اکنون از عمر او چيزي باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌های اينهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمي‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملن به زيان مرد دهاتی تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سال‌ها کس ديگري به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پرده ی صماخ بي‌حس او را بهتر متأثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس به‌جز تو نمی توانست داخل شود، چون اين در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می بندم.»


فرانتز کافکا، برگردان از صادق هدایت

SWAY

نماهنگ زیبایی از هوشمند عقیلی

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

داستان کوتاه نقاش

مرد نقاش عاشق کشیدن تصویر شیر بود. شیر زنده را در جنگل پیدا می‌کرد و از روی آن نقاشی می‌کرد. شیر با او انس گرفت. او را پیش خود برد و همه‌کاره کرد. نقاش هر وقت که از دخمه‌ی شیر بیرون می‌آمد تنش بوی خطر می‌داد و حیوان‌ها به او احترام می‌گذاشتند. این طوری‌ها بود که مرد یک وقت دید نقاشی را رها کرده و در پی جاه و جلال رفته است.

وقتی شیر مردنی شد حیوان‌ها به او تاختند و کارش را ساختند. نقاش فرار کرد اما هر جا می‌رفت از بوی او حیوان‌ها او را تعقیب می‌کردند. بالاخره نقاش مجبور شد به خانه‌اش برود و در را به روی خود ببندد.

وقتی در خانه را می‌شکنند می‌بینند نقاش روی تصویر شیر مرده است.

-
داستان نقاش، غول و نقاش، دو طرح برای کودکان، نیما یوشیج، ویراسته‌ی سیروس طاهباز، نشر ماه‌ریز

کمال‌الملک

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

اجرای فلامنگو، روزاریو و محمد معتمدی

در این برنامه، اجرای مشترک روزاریو و محمد معتمدی پخش شد ولی دیدن اجرای زنده‌ی این کار چیز دیگه‌ایه. از دست ندین:


۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

نماشوم 488


نماشوم 488 پخش شد که میتونید از اینجا گوش کنید یا از اینجا دانلود کنید. در این برنامه برنامه‌ی ویژه‌ی نوروزی نماشوم تبلیغ شد و هم‌چنین گفتگویی داشتیم با دی‌جی شهریار در مورد برنامه‌های نوروزی در اتاوا. دو داستان کوتاه، زندگی‌نامه‌ی کما‌ل‌الملک، مصاحبه‌ای با شخصیت فکاهی آیت‌الله حسنی، مروری بر رویدادهای اخیر در خاور میانه، مقایسه‌ی دیدگاه حسنین هیکل و آیت‌الله مطهری در مورد فردوسی و چندین موسیقی زیبا پخش شد.

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

اندر دلایل فراموشی و داستان موسا و فرعون

دو بخش خیلی جالب از حرف‌هایی که در تریبون‌های رسمی ایران زده میشه براتون میگذارم از نماشوم 487 یکی در مورد چیزهایی که باعث فراموشی می‌شوند و دیگری در مورد شیوه‌ی رفتار موسا، پیامبر قوم یهود، با فرعون مصر.

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

دومین شب شعر نماشوم (نماشوم 487)

در دومین شب شعر نماشوم شعرهایی خوندیم از حافظ، شهریار، سایه، احمد شاملو، فریدون مشیری، عباس معروفی و علی فتح‌اللهی. هم‌چنین قطعاتی از اجرای بعضی از این شعرها توسط استاد شجریانِ پدر و نیز همایون شجریان پخش شد.




غزلی از حافظ



گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است
سُلطان جهانم به چنین روز غلام است


گو شمع میارید در این جمع که امشب



در مجلس ما ماهِ رُخ دوست تمام است




در مذهب ما باده حلال است؛ ولیکن
بی روی تو، ای سرو گل اندام، حرام است





گوشم همه بر قول نِی و نغمه‌ی چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است





در مجلس ما عطر مَیامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است




از چاشنی قند مگو هیچ و ز شِکّر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است



تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مُقام است



از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!
وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است



مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وآن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟




با محتسبم عیب مگویید، که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است



حافظ! منشین بی مِی و معشوق زمانی
کایّام گل و یاسمن و عید صیام است






شعری از سایه به شهریار (بعد از نیما)
با من بی کس تنها شده یارا تو بمان            همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام          تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من      بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک      دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق پریشانی رفت           به سر زلف بتان سلسله دارا توبمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم          پدرا یارا اندوه گسارا تو بمان
                   سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
                       که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

پاسخ شهریار به سایه (بمانیم که چه؟)
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه             زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست         این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز     دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز       بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل                ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند        هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز   بی ثمر غوره چشمی بچلانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن              هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست           کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق     ورنه تنها خودی از لُجه برانیم که چه
 ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم               کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر              این همه جان گرامی بستانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار       این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
                            شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
                            ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

تفنگت را زمین بگذار،. فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار،
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ،
تو ای با دوستی دشمن !
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست

بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
...
و حق با توست ،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست !

...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار .

ترانه‌ای از احمد شاملو:
من بهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو بهار.
ناز انگشتای بارون تو، باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه.
تو بزرگی. مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه روز،
مث شب گود و بزرگی مث شب
تازه، روزم که بیاد،
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلها طاقم میکنه

ضرباهنگ عشق و مستی – علی فتح‌اللهی
من باده‌پرستم
از عشق تو مستم                             

پیمان بشکستم
در راه تو بستم                                               

چون پیچک گیجی
بر گرد تو رُستم                                  


همچون تن ماری
تو خواب و بیداری                               

نه راه فراری
نه صبر و قراری                                  

یک لحظه رهایی
از من تو نداری                                               


در هر رگ و هر پی
ای دخترک جِی                                 

گاهی بخَرم می
گاهی بزنم نی                                  

از یاد تو معشوق
لی لی میخورم هی                          


کو باده‌ی نابی
خاکی ز خرابی                                  

نیلوفر آبی
هم طاقت و تابی                               

تا از تو بسازم
تندیس نیابی                                     


کودکانه – علی فتح‌اللهی
کودکانگی های مرا
مادری باش
 ای مهربان!
تا به پستان بخشایشَت
 در بهار
بیاویزم همچون گلی بی‌قرار


دریچه‌ها (مهدی اخوان ثالث)
ما چون دو دریچه روبروی هم              آگاه ز هر بگو مگوی هم
هرروز سلام وپرسش وخنده              هرروز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت‌‌‌ اما آه!                    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است  زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد!          نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد!

نماشوم 487


نماشوم 487 رو از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید. در این برنامه در مورد ولنتاین و سپندار مذگان صحبت شد. هم‌چنین نامه‌ی جعفر پناهی کارگردان ایرانی به جشنواره‌ی فیلم برلین خوانده شد و در مورد تکه‌هایی از صحبت‌های جالبی که از صداوسیمای ایران پخش شده است، حرف زدیم. البته بخش مهمی از این برنامه شب شعر بود.

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

دوست دارید چه شعری در نماشوم خونده بشه؟

همونطور که ممکنه بدونید نماشوم در نظر داره دومین دوشنبه‌ی هر ماه شب شعری برگزاری کنه. این دوشنبه دومین شب شعر نماشوم خواهد بود. ما دوست داریم بدونیم شما دلتون میخواد چه شعری خونده بشه. از طریق تلفن، ایمیل، فیس-بوک یا بلاگ یا وقتی همدیگه رو می‌بینیم به ما خبر بدید که بیشتر دوست دارید چه شعری براتون بخونیم. حتا میتونید دکلمه‌ی شعر ضبط شده‌ای از خودتون یا دیگران برای ما بفرستید و ما با کمال میل از اونها استفاده خواهیم کرد.

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

نماشوم 486


این اولین پست وبلاگ نماشوم هست. امیدوارم بتونیم از طریق وبلاگ و صفحه فیس-بوک مرتبط با اون ارتباط بهتری و فعالتری با شنوندگان داشته باشیم. این پست همزمان با هفته‌ی نماشوم 486 هست. در پستهای بعدی سعی خواهیم کرد بخشهای صوتی مجزای نماشوم را به همراه متن کامل هر بخش اینجا پست کنیم. خواش می‌کنم در بهتر شدن این ارتباط به ما کمک کنید.