۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

مقدمه‌ی هُل-هُلَکی


از نماشوم 497 به بعد دوباره طنزهای عمران صلاحی را پخش خواهیم کرد. نخستین مطلب را با نام "مقدمه‌ی هُل-هُلَکی" را از شادروان عمران صلاحی، طنزنویس معاصر بشنوید.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

کودکان و رسانه های نو

در نماشوم 497 گزارشی از وضعیت کودکان و ارتباط اونها با رسانه‌های نوین مطرح شد. این گزارش بر اساس سخنرانی نماینده‌ی سازمان Concerned Children’s Advertisers تهیه شده بود. این گزارش را از اینجا بشنوید:

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

نماشوم 497


نماشوم 497 برنامه‌‌های گوناگونی داشت که از جمله‌ی آنها می‌توان به بحثی در مورد کودکان و رسانه‌های نو اشاره کرد و هم‌چنین بررسی وضعیت احزاب عمده‌ی کانادایی در آستانه‌ی انتخابات پیش‌رو. نماشوم 497 را از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

تهوع سارتر

در نماشوم 496 کتاب تهوع، نوشته‌ی فیلسوف اگزیستانسیالیست ژان پل سارتر معرفی شد و بخش‌های از اون رو خوندیم که متن اونها از ترجمه‌ی امیر جلال‌الدین اعلم در ادامه‌ی همین پست اومده. صدا رو در دو بخش بشنوید:

بخش 1


بخش 2


دانش اندوز
با یک جور تحسین نظاره اش می کنم. چه اراده ای باید داشته باشد تا چنین طرح عریض و طویلی را آهسته آهسته و سرسختانه اجرا کند! هفت سال پیش (به من گفت که هفت سال است مطالعه می کند) روزی با طمطراق وارد این تالار شد. کتاب های بی شماری را که دیوارها را پوشانده بود برانداز کرد و لابد مانند راستینیاک گفت: دانش بشر میان ما دو نفر است. بعد رفت اولین کتاب رف اول را از منتهی الیه سمت راست برداشت. با احساس احترام و بیم آمیخته به عزمی خلل ناپذیر، صفحه ی اولش را باز کرد. امروز به حرف ال رسیده است. کی بعد از جی، ال بعد از کی. یکباره از مطالعه ی نیام بالان سروقت مطالعه ی نظریه ی کوانتوم رفته است و از نوشته ای در باب امیرتیمور به سراغ رساله ای کاتولیکی در رد داروینیسم آمده است. یک لحظه هم وانزده است. همه چیز خوانده است. نیمی از دانسته های راجع به بکرزایی و نیمی از برهان های مخالف تشریح موجود زنده را در کله انبار کرده است. پشت سر و پیش رویش جهانی گسترده است. و روزی می رسد که با بستن آخرین کتاب رف آخر در منتهی الیه سمت چپ، به خودش می گوید: خوب، حالا چه؟

اعتراف گیری
به سال 1787 در مسافرخانه ای نزدیک مولن پیرمردی از یاران دیدرو و از تربیت یافتگان فیلسوفان عصر روشنگری فرانسه در شرف مرگ بود کشیشان آن دور و بر به امان آمده بودند. هر کاری را بیهوده آزموده بودند، ولی پیرمرد ار به جا آوردن واپسین مراسم مذهبی دم مرگ رو می تافت زیرا وحدت وجودی بود. مارکی دورولبون که گذارش به آنجا افتاده بود و به چیزی اعتقاد نداشت با کشیش مولن شرط بست دو ساعت طول نکشد که او احساسات مذهبی را به بیمار بازگرداند. کشیش شرط را بست و باخت. در ساعت سه بامداد بیمار به دست مارکی دورولبون سپرده شد، در ساعت پنج به گناهانش اعتراف کرد و در ساعت هفت درگذشت. کشیش پرسید: ایا شما در فن مناظره اینقدر زبردست هستید که بر خود ماها برتری دارید؟ مارکی دورولبون پاسخ داد: من مناظره نکردم. فقط او را ازجهنم ترساندم.

انواع اومانیسم
… انسان دوست رادیکال به خصوص دوست کارمندان دولت است. انسان دوست به اصطلاح دست چپی عمده ی پروایش حفظ ارزشهای انسانی است. او اهل هیچ حزبی نیست چون نمی خواهد به انسانیت خیانت کند. بلکه همدلی هایش متوجه فرودستان است. فرهنگ متعارف زیباییش را وقف فرودستان می کند. او به طور کلی بیوه ای است با چشمهای زیبا و همیشه اشک آلود. در آیین های سالگرد می گرید. او هم چنین گربه، سگ و همه ی پستانداران عالی را دوست دارد. نویسنده ی کمونیست انسانها را از دومین برنامه ی پنج ساله به این طرف دوست می داشته است. او مجازات می کند زیرا مهر می ورزد. او که مانند همه ی قدرتمندان فروتن است می داند احساساتش را چطور پنهان کند. وی هم چنین می داند که چطور با یک نگاه یا با تغییر لحن صدایش، در پس سخنان درشت عدالت خواهانه اش، بارقه ای از عشق تلخ و شیرینش را نسبت به برادرانش بنمایاند. انسان دوست کاتولیک، دیر آمده، ته تغاری خانواده، به حال اعجاب انگیز درباره ی انسانها داد سخن می دهد. می گوید محقرانه ترین زندگی ها، زندگی یک کارگر بارانداز لندنی یا یا زندگی دختری در کارگاه کفش دوزی، چه افسانه ی پریان دلکشی است. او انسان دوستی فرشتگان را برگزیده است. برای تهذیب فرشتگان رمانهای طولانی و غمناک و زیبا می نویسد که بسا جایزه ی فمینا را می رباید.

اصالت وجودی اندیشه
این جمله را من اندیشیده بودم. ابتدا کمی از خود من بود. حالا در کاغذ حک شده بود، بر ضد من هم دست شده بود. دیگر آن را باز نمی شناختم. حتی دیگر نمی توانستم باز ببینمش. آن جا بود روبروی من. بیهوده بود اگر در آن به جستجوی نشانه ای از منشأش بر می آمدم. هر کس دیگری می توانسته است آن را بنویسد. اما من، من مطمئن نبودم که نوشته باشمش. حالا حروف دیگر نمی درخشید. خشک بود. آن هم ناپدید شده بود. از درخشش زودگذرشان چیزی نمانده بود

ماجرای پیر شدن
معلوم شد که این احساس ماجرا مسلمن ناشی از رویدادها نیست. بیشتر طرز به هم زنجیر شدن لحظه هاست. به گمان آنچه روی می دهد این است. ناگهان احساس می کنیم که زمان جریان دارد، که هر لحظه به لحظه ی دیگر راه می برد، این یکی به دیگری و همینطور تا آخر، که هر لحظه نیست می شود، که فایده ای ندارد بکوشیم نگاهش داریم، و غیره و غیره. و سپس به رویدادهایی که نسبت درون لحظه ها بر شما پدید می آیند این خاصه را نسبت می دهیم. آنچه را که به صورت تعلق دارد، به محتوا شمول می دهیم. خلاصه از این سپری شدن مشهور زمان خیلی سخن می گویند. ولی کم پیش می آید که ببینمش. زنی را میبینم، می اندیشیم که روزی پیر خواهد بود. منتها پیر شدنش را نمی بینیم. اما گاه به گاه به نظر می آید که پیر شدنش را می بینیم و احساس می کنیم با او پیر می شویم. این احساس، ماجراست.

پیرزنی به نام زمان
... پیشانی ام را به شیشه ی پنجره می فشرم. از این پیرزن لجم می گیرد. با کله شقی و با چشم هایی گم شده تاتی تاتی می کند. گاهی هراسان وامی ایستد انگار خطری نادیدنی لمسش کرده است. رسید زیر پنجره ی من. باد دامنهایش را روی زانوها می چسباند. می ایستد روسری اش را مرتب می کند. دست هایش می لرزد دوباره راه می افتد. حالا از پشت سر می بینمش. باید صد متری بپیماید. با این سرعت ده دقیقه طول می کشد؛ ده دقیقه ای که باید همینطور با پیشانی چسبیده به شیشه بایستم و نگاهش کنم. بیست بار خواهد ایستاد، باز راه خواهد افتاد، باز خواه ایستاد، ...

مصاحبه کامل مهدی فلاحی

مصاحبه با آقای فلاحی، بنیان‌گذار نماشوم، به صورت چند بخش جداگانه در دو برنامه 495 و 496 پخش شد. در این پست می‌توانید مصاحبه‌ی کامل را بشنوید. در این مصاحبه ایشان از تاریخچه، مشکلات، شیرینی‌ها و خاطره‌های نماشوم می‌گویند که بسیار شنیدنی است:

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

نماشوم 496


نماشوم 496 را از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید. در پستهای بعدی در مورد حرفهایی که در این برنامه زده شد خواهیم نوشت.

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شب شعر چهارم

شب شعر چهارم در نماشوم 495 پخش شد. در این شب شعر، شعرهایی از سایه، شکسپیر، سهراب سپهری، حافظ و دیگران خوانده شد. در این پست این شب شعر را می‌توانید بشنوید. شعرها رو به مرور تو همین پست درج می‌کنم:




بسترم
صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری.

- هوشنگ ابتهاج (سایه)




در من توانی دیدن آن موسم سال را
که تنها چند برگ زرد آویخته و شاید هیچ
بر شاخه هایی که از سرما لرزانند
و هم ویرانه های کر کلیسا که آنک پرندگان بر آن می خوانند

در من توانی دیدن کورسوی آن چنان روز را
که در پس پسین در باختر ناپدیدار می گردد
و زود است تا از شب سیاه نابود شود
شبهی از مرگ که همه را در خویش به آرامش می رساند

در من توانی دیدن گداخته های آتشی را
که بر خاکستر جوانی ام آرمیده اند
چونان که بر بستر مرگ اند تا سرانجام پایان پذیرند
خورده می‌شوند در هوایی که می‌خوردندش

تو این را می‌دانی و همین در عشق پایدارت می‌کند
و این سببی است تا آنکه را دوست بداری که پیش از دیرزمانی از دست خواهی داد

- برگردان از علی فتح‌اللهی





باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

- بهار را باور کن، فریدون مشیری



تو چرا می‌گویی

انسان خوب است و عطوفت با اوست؟
به سر حوض نگر که کبوترهای چاهی
با چه تردید و هراس
قطره‌آب تلخی به گلو می‌ریزند ...

- دروغ، محمود سجادی



خوش آن صحبت که در آغاز یاریست

در او سد گونه لطف و دوستداریست

کمال لطف جانان آن مجال است
که روز اول بزم وصال است

بسا لطفی که من از یار دیدم
به ذوق بزم اول کم رسیدم

به عیش بزم اول حالتی هست
که حالی آن چنان کم می‌دهد دست

تو گویی عیش عالم وام کردند
نخستین بزم وصلش نام کردند

- از منظومه‌ی ناظر و منظور، وحشی بافقی

نوازش دست‌هایت
 همیشه
ترنم عاشقانه‌ای ست
که فریبم می‌دهد
انگار هیچ-وقت عاشق نبوده‌ام
که این گونه
از وسوسه های اولین عشق
به وجد می آیم
- اولین عشق، علی فتح‌اللهی



خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

- نشانی، سهراب سپهری

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
مادرم مي‌خندد.
رعنا هم.

- ساده‌رنگ، سهراب سپهری

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

مصاحبه با مهدی فلاحی

در نماشوم 495، مصاحبه‌ای با مهدی فلاحی پخش شد. این مصاحبه رو از آغاز تا پایان همراه با موسیقی و برنامه‌های دیگری که بین اون پخش شد میتونید در این پست بشنوید:

نماشوم 495


نماشوم 495 دو بخش اصلی داشت. یکی مصاحبه با مهدی فلاحی بنیان‌گزار و تهیه‌کننده‌ی نماشوم و دیگری شب شعر چهارم نماشوم. این نماشوم را از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید.