۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شب شعر چهارم

شب شعر چهارم در نماشوم 495 پخش شد. در این شب شعر، شعرهایی از سایه، شکسپیر، سهراب سپهری، حافظ و دیگران خوانده شد. در این پست این شب شعر را می‌توانید بشنوید. شعرها رو به مرور تو همین پست درج می‌کنم:




بسترم
صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری.

- هوشنگ ابتهاج (سایه)




در من توانی دیدن آن موسم سال را
که تنها چند برگ زرد آویخته و شاید هیچ
بر شاخه هایی که از سرما لرزانند
و هم ویرانه های کر کلیسا که آنک پرندگان بر آن می خوانند

در من توانی دیدن کورسوی آن چنان روز را
که در پس پسین در باختر ناپدیدار می گردد
و زود است تا از شب سیاه نابود شود
شبهی از مرگ که همه را در خویش به آرامش می رساند

در من توانی دیدن گداخته های آتشی را
که بر خاکستر جوانی ام آرمیده اند
چونان که بر بستر مرگ اند تا سرانجام پایان پذیرند
خورده می‌شوند در هوایی که می‌خوردندش

تو این را می‌دانی و همین در عشق پایدارت می‌کند
و این سببی است تا آنکه را دوست بداری که پیش از دیرزمانی از دست خواهی داد

- برگردان از علی فتح‌اللهی





باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

- بهار را باور کن، فریدون مشیری



تو چرا می‌گویی

انسان خوب است و عطوفت با اوست؟
به سر حوض نگر که کبوترهای چاهی
با چه تردید و هراس
قطره‌آب تلخی به گلو می‌ریزند ...

- دروغ، محمود سجادی



خوش آن صحبت که در آغاز یاریست

در او سد گونه لطف و دوستداریست

کمال لطف جانان آن مجال است
که روز اول بزم وصال است

بسا لطفی که من از یار دیدم
به ذوق بزم اول کم رسیدم

به عیش بزم اول حالتی هست
که حالی آن چنان کم می‌دهد دست

تو گویی عیش عالم وام کردند
نخستین بزم وصلش نام کردند

- از منظومه‌ی ناظر و منظور، وحشی بافقی

نوازش دست‌هایت
 همیشه
ترنم عاشقانه‌ای ست
که فریبم می‌دهد
انگار هیچ-وقت عاشق نبوده‌ام
که این گونه
از وسوسه های اولین عشق
به وجد می آیم
- اولین عشق، علی فتح‌اللهی



خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

- نشانی، سهراب سپهری

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
مادرم مي‌خندد.
رعنا هم.

- ساده‌رنگ، سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر