در نماشوم 496 کتاب تهوع، نوشتهی فیلسوف اگزیستانسیالیست ژان پل سارتر معرفی شد و بخشهای از اون رو خوندیم که متن اونها از ترجمهی امیر جلالالدین اعلم در ادامهی همین پست اومده. صدا رو در دو بخش بشنوید:
بخش 1
بخش 2
دانش اندوز
با یک جور تحسین نظاره اش می کنم. چه اراده ای باید داشته باشد تا چنین طرح عریض و طویلی را آهسته آهسته و سرسختانه اجرا کند! هفت سال پیش (به من گفت که هفت سال است مطالعه می کند) روزی با طمطراق وارد این تالار شد. کتاب های بی شماری را که دیوارها را پوشانده بود برانداز کرد و لابد مانند راستینیاک گفت: دانش بشر میان ما دو نفر است. بعد رفت اولین کتاب رف اول را از منتهی الیه سمت راست برداشت. با احساس احترام و بیم آمیخته به عزمی خلل ناپذیر، صفحه ی اولش را باز کرد. امروز به حرف ال رسیده است. کی بعد از جی، ال بعد از کی. یکباره از مطالعه ی نیام بالان سروقت مطالعه ی نظریه ی کوانتوم رفته است و از نوشته ای در باب امیرتیمور به سراغ رساله ای کاتولیکی در رد داروینیسم آمده است. یک لحظه هم وانزده است. همه چیز خوانده است. نیمی از دانسته های راجع به بکرزایی و نیمی از برهان های مخالف تشریح موجود زنده را در کله انبار کرده است. پشت سر و پیش رویش جهانی گسترده است. و روزی می رسد که با بستن آخرین کتاب رف آخر در منتهی الیه سمت چپ، به خودش می گوید: خوب، حالا چه؟
اعتراف گیری
به سال 1787 در مسافرخانه ای نزدیک مولن پیرمردی از یاران دیدرو و از تربیت یافتگان فیلسوفان عصر روشنگری فرانسه در شرف مرگ بود کشیشان آن دور و بر به امان آمده بودند. هر کاری را بیهوده آزموده بودند، ولی پیرمرد ار به جا آوردن واپسین مراسم مذهبی دم مرگ رو می تافت زیرا وحدت وجودی بود. مارکی دورولبون که گذارش به آنجا افتاده بود و به چیزی اعتقاد نداشت با کشیش مولن شرط بست دو ساعت طول نکشد که او احساسات مذهبی را به بیمار بازگرداند. کشیش شرط را بست و باخت. در ساعت سه بامداد بیمار به دست مارکی دورولبون سپرده شد، در ساعت پنج به گناهانش اعتراف کرد و در ساعت هفت درگذشت. کشیش پرسید: ایا شما در فن مناظره اینقدر زبردست هستید که بر خود ماها برتری دارید؟ مارکی دورولبون پاسخ داد: من مناظره نکردم. فقط او را ازجهنم ترساندم.
انواع اومانیسم
… انسان دوست رادیکال به خصوص دوست کارمندان دولت است. انسان دوست به اصطلاح دست چپی عمده ی پروایش حفظ ارزشهای انسانی است. او اهل هیچ حزبی نیست چون نمی خواهد به انسانیت خیانت کند. بلکه همدلی هایش متوجه فرودستان است. فرهنگ متعارف زیباییش را وقف فرودستان می کند. او به طور کلی بیوه ای است با چشمهای زیبا و همیشه اشک آلود. در آیین های سالگرد می گرید. او هم چنین گربه، سگ و همه ی پستانداران عالی را دوست دارد. نویسنده ی کمونیست انسانها را از دومین برنامه ی پنج ساله به این طرف دوست می داشته است. او مجازات می کند زیرا مهر می ورزد. او که مانند همه ی قدرتمندان فروتن است می داند احساساتش را چطور پنهان کند. وی هم چنین می داند که چطور با یک نگاه یا با تغییر لحن صدایش، در پس سخنان درشت عدالت خواهانه اش، بارقه ای از عشق تلخ و شیرینش را نسبت به برادرانش بنمایاند. انسان دوست کاتولیک، دیر آمده، ته تغاری خانواده، به حال اعجاب انگیز درباره ی انسانها داد سخن می دهد. می گوید محقرانه ترین زندگی ها، زندگی یک کارگر بارانداز لندنی یا یا زندگی دختری در کارگاه کفش دوزی، چه افسانه ی پریان دلکشی است. او انسان دوستی فرشتگان را برگزیده است. برای تهذیب فرشتگان رمانهای طولانی و غمناک و زیبا می نویسد که بسا جایزه ی فمینا را می رباید.
اصالت وجودی اندیشه
این جمله را من اندیشیده بودم. ابتدا کمی از خود من بود. حالا در کاغذ حک شده بود، بر ضد من هم دست شده بود. دیگر آن را باز نمی شناختم. حتی دیگر نمی توانستم باز ببینمش. آن جا بود روبروی من. بیهوده بود اگر در آن به جستجوی نشانه ای از منشأش بر می آمدم. هر کس دیگری می توانسته است آن را بنویسد. اما من، من مطمئن نبودم که نوشته باشمش. حالا حروف دیگر نمی درخشید. خشک بود. آن هم ناپدید شده بود. از درخشش زودگذرشان چیزی نمانده بود
ماجرای پیر شدن
معلوم شد که این احساس ماجرا مسلمن ناشی از رویدادها نیست. بیشتر طرز به هم زنجیر شدن لحظه هاست. به گمان آنچه روی می دهد این است. ناگهان احساس می کنیم که زمان جریان دارد، که هر لحظه به لحظه ی دیگر راه می برد، این یکی به دیگری و همینطور تا آخر، که هر لحظه نیست می شود، که فایده ای ندارد بکوشیم نگاهش داریم، و غیره و غیره. و سپس به رویدادهایی که نسبت درون لحظه ها بر شما پدید می آیند این خاصه را نسبت می دهیم. آنچه را که به صورت تعلق دارد، به محتوا شمول می دهیم. خلاصه از این سپری شدن مشهور زمان خیلی سخن می گویند. ولی کم پیش می آید که ببینمش. زنی را میبینم، می اندیشیم که روزی پیر خواهد بود. منتها پیر شدنش را نمی بینیم. اما گاه به گاه به نظر می آید که پیر شدنش را می بینیم و احساس می کنیم با او پیر می شویم. این احساس، ماجراست.
پیرزنی به نام زمان
... پیشانی ام را به شیشه ی پنجره می فشرم. از این پیرزن لجم می گیرد. با کله شقی و با چشم هایی گم شده تاتی تاتی می کند. گاهی هراسان وامی ایستد انگار خطری نادیدنی لمسش کرده است. رسید زیر پنجره ی من. باد دامنهایش را روی زانوها می چسباند. می ایستد روسری اش را مرتب می کند. دست هایش می لرزد دوباره راه می افتد. حالا از پشت سر می بینمش. باید صد متری بپیماید. با این سرعت ده دقیقه طول می کشد؛ ده دقیقه ای که باید همینطور با پیشانی چسبیده به شیشه بایستم و نگاهش کنم. بیست بار خواهد ایستاد، باز راه خواهد افتاد، باز خواه ایستاد، ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر