آسمان بر قلهی کوهها هلهلهی روشنی سر میدهد
در گفتگوی هم زمین و هم زمان با هم حرف، حرف امید است
از سبزی تو است که سبز میبینم، از سبزی تو است که سبز میخوانم
درست مانند چلچراغی خانه و زندگیام را روشن میکنی
قشنگ و نرم و نازی چون نم نازنین باران
چون راز سینهی بهاران درمان دشتهای خشکی
غروب ابری دلگیر که ایل با صدای زنگ از راه میرسد
تو چون شور و شوق پرواز، بالها را به یاد میآوری
آرزوها بر تو سوارند درست چون تیر آرش
از ته دل که گریه میکنی خون سیاوش جوانه میزند
(کنایه از رستن گل سیاوشان در محل ریختن خون سیاوش)
از لبانت چون پر سیمرغ، زخم سهراب مینوشد
سپری برای چشمهای اسفندیار تا خشم رستم بخوابانی
(این مصراع رو اصلن مطمئن نیستم بعضیا ترجمه کردن اسبت بعضیا هم گفتند اسفندیار)
نارگونه هایت راز سرخی گم گشته ی انارستان است
ولبخندت رنگ بازی آفتاب است پس از باران
آنگاه که می آیی همه ی داغهای درشت از یاد روزگار می روند
با تمام زور بازوهایت آفتاب را بر دوش می کشی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر